نمیدونم چرا این روزها حس نوشتن ندارم..
این روزها حسابی شیرین شدی..با زبونت دل همه رو میبری..
من و بابایی رو میبری به آخر دنیا...جایی که احساس میکنم از خوشی زیاد دارم خفه میشم..بعضی وقتها دلم میخواد محکم گازت بگیرم..خب چیکار کنم؟دست خودم نیست دیگه...
شعر میخونی اونم چه شعری!!!از هر شعری یه تیکه میذاری کنار هم و با شور و شوق میخونی..خب گاز گرفتنم داری دیگه..
یه بار از شهر کتاب برات کتاب قصه خریدم...خیلی دوسش داشتی و من برات که میخوندم خودت آخرشو میگفتی..عید که با خودمون بردیمش گرمسار پارش کردی.. چند روز پیش از جلوی شهر کتاب که رد میشدیم روتو به بابایی کردی و گفتی:بابایی برام کتاب قصه میخری؟من پارش کردم...وای که چه ضعفی کردیم..
خلاصه اینکه خیلی شیطون و ناز شدی..
قول میدم توی پست بعدیت یه عالمه عکس بذارم
پ.ن ۱)مامان گیسو با دیدن نظرت کلی انرژی گرفتم.ممنون